خرید بک لینک
اون روز یک آن نگاهم افتاد روی تابلوی یا علی بن موسی الرضای رو دیورا اتاقم ..... تا حالا یه بار شده بود وقتی خیلی حالم بد بود وقتی دلم میخواست برم از خونه بیرون ولی مامان نفهمه با نگاه کردن به اون تابلو گریم گرفت و کمک خواستم و شد.... اینم شد دومین بار نگاش کردم بغض گلومو گرفت این تکتمی که میشناختم اون تکتم همیشه نبود یادمه پارسال با ذوق میگفت فقط یه جا تونسته آرامش واقعی بگیره و اونم تو مشهد بوده حالا تمام حسی که بهم منتقل میکنه به زور رفتن نه ولی با بی حسی رفتنه..... من بیشتر از اینکه دعا کنم خودم برم دعا کردم اون بره دلم میخواست یکم آروم تر شه نمیدونم واقعا نمیدونم چی میشه ولی ته دلم خالی بود با خودم گفتم "اینکه من فعلا نمیتونم بیام مهم نیس مهم اینه که تکتم که میاد آروم برگرده با یه حاله بهتر برگرده...... یکم از عذابش کم شه" خیلی فکرای دیگه تو ذهنم اومد ولی مهم اینه که الانم مثه اون موقع که ناخداگاه منی که کم گریم میگیره باز گریم گرفت پس درست میشه پس حتما آروم تر میشه..... میشه؟بشه .....لطفا ....بشه...... اصن دلیل این حجم غصه رو برای خودم درک نمیکنم مامان میگفت " من

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 18:30

هیچ کس و هیچ چیزی نیس که ازش بنویسم...... اینجاهم یه روز خاک میگیرتش مثه صاحبش که داره سعی میکنه خودشو زنده به گور کنه .....هرچند خودمم سعی نکنم بقیه هستن سعیشونو میکنن ......راسته که دوستی تو زندگیم نیس؟!

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 3:50

از پشت شیشه های کثیف بی ارتی زل زده بودم به کوچه و ماشینا دلم میخواست نبینم و نباشم پیرمردی که با چه وضعی اومده بود و صدا نداشت و باید یه چیزی میزاشت زیر گلوش تا صداش دربیاد یا اون سه تا پسر کثیفی که اینور و اونور میرفتن تو شلوغیه بی ارتی و به خانما تنه میزدن و همه با حالت چندشی نگاشون میکردن! حواسمو میخواستم پرت کنم ولی کل وجودم گوش و چشم شده بود گوش بود که بشنوم که اون پیرمرد بیچاره چیا میگه چشم بود که اون سه تا پسرو دنبال کنم و با لبخند بهشون یکم انرژی بدم! از اینکه زندگی میکنم پشیمونم پشیمونم چون نمیتونم هیچ غلطی در برابر این آدما بکنم....! دلم میخواد یه روز فقط یه روز بیام بیرون از خونه و ترس و اضطراب کله وجودمو نگیره دلم میخواد فقط یه بار بیام بیرون ولی آروم باشم خوشحال باشم ناراحتی سریع نیاد تو دلم که چرا بعضیا به این حد میرسن که این کارارو میکنن....بازم ترس بازم اضطراب .... آروم شو بسه هیچی مهن نیس تو آروم شو...._آروم نمیشه....میبینه نه نمیبینه بعد از ۴_۵ سال هنوز ترس از برخورد با یه آدم تو وجودمه الان بیشتر از همیشه ترس برخورد با آدمای جدید مثه خوره داره روحمو داغون میکنه و در

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 3:50

خدایا خدای خوبو مهربونم خدایی که بخشنده ای مگه غیر از اینه که ما بندها جز معبودمون یار دیگه ای نداریم مگه غیر از اینه که ما بندها گاهی خطا میکنیم گاهی بعضیامون خطاهامون زیاده بزرگه ولی شماهم لقبتون ارحم الراحمینه پس بنده ای که ازتون کمک بخوادو دست رد به سینش نمیزنین شما که جنستون از جنس این آدمایی که فقط به فکر خودشونن نیس. من تمام امیدم به شماس از کسی کمک نگرفتم خدا جونم اول از همه از شما کمک میخوام برای خوب کردن حاله دوستم از شما کمک میخوام برای آروم کردن دله ادمی که نا آرومه مگه غیر از شما کسه دیگه ای هم کاری ازش برمیاد مطمئنم فقط شما میتونین کمک کنین!من خطا زیاد کردم تو زندگیم میدونم ولی خدا جون الان با تمام وجودم فقط میخوام کمکم کنین دستمو بگیرین یه راهی جلو پام بزارین تا بتونم اروم کنم دلی رو که ناارومه که اگه ارومه بشه منم خوشحال میشم شماهم خوشحال میشین!شما معجزه ی زندگیه همه هستین وجودتون پر از آرامشه آرامشی که جنسش همیشگیه دقیقا مثه خودتون مسبوقه پس پر کنین زندگیه دوستمو از ارامش از معجزه با وجود تمام گناهام عاجزانه خواهش میکنم خدای خوبم...:)

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 3:50

گریه کنم یا بخندم.....عصبی بشم یا آورم باشم......لج کنم یا موضعمو حفظ کنم.......

اصن شاید با زبون بی زبونی میگه بکش کنار.....

چرا چند روزه همه بهم میگن بکش کنار...... دختره تو چشام زل میزنه میگه بیام باهات بحرفم میگم بیا میاد بعد میره کنار اوت یکی میشینه میحرفه...... که چی؟!

از کی تاحالا اینقدر برام مهم شدن این انسانهایی که به هیچ دردی نمیخورن؟!فک کنم تازگیا باید از زندگیه خودمم بکشم کنار چقدرامشب بیکارم.....-_- 

ای بابا......

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 3:50

شاید تا چندین ساعت پیش فک میکردم که تولد؟! بابا اینا که کیلیشس راستش خیلی وقته نسبت بهش تمایل ندارم هنیشه کادو گرفتنشو دوس داشتم که حالا اونم برام نیس و دیگه کلا دوسش ندارم ..... ولی امروز عصر به یه چیز عجیب رسیدم وقتی اون مرد معروف آمریکایی داشت خیلی جدی درباره اهداف و طرز رسیدن بهشون با اون انرژی حرف میزد یک آن به سرم زد فاطمه تو واقعا میدونی میخوای به کجا برسی؟! هیچ وقت تو زندگیم نمیدونستم ..... مرد با انرژی داد میزد که تو شروع این سال جدید سعی کنین با انرژی به اهدافتون فکر کنین و هزار و یک راهکار ولی من ذهنم رفته بود سمت خودم و زندگیم بدترین درد یه ادم اینه که زندگیشو ببینه و برای حل مشکلاتش راهه حلی نداشته باشه یه غصه ته دلش همیشه باشه و نگاها و حرفای اطرافیانش که هیچی نیستن براش مهم باشه ولی هدفش تو زندگیش مهم نباشه.... فک کنم امشب یه گام بزرگ تو زندگیمه به قول روان شناس معروفه امروز "من هرروز به جسمم میگم تو حق نداری خسته شی چون داری برای اهدافت میجنگی" الان فقط دلم میخواد بخوابم بعد از فردا میجنگم:)))))))

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 3:50

از یه طرف باید کسخل بازیای این سه تا دوستی که دارن میرینن رو اعصابمو تحمل کنم از یه طرف گه بازیای استادو تو کله طول تحصیلم نشده بود یه معلم بهم اینقدر صریح اثبات کنه که فاکیه  پووووووووف واقعا نمیدونم چرا اعصاب ندارم شاید تقریبا چهار ساعت سر یه آزمون باشی اینقدر ادمو عصبی میکنه و من خبر نداشتم بدتر از اون اینه که یکی برام خودشو لوس کنه بگه نخوندم ولی خر زده باشه ! فاک فاک فاک فااااااااااااااک اخه عوضی چرا خب مثه آدم اگه بگی خوندم دانسته هاتو نمیخورم که اخه چرا دورم هیچ آدمی نیس که باهام رو راست باشه فاک هیچ کس ینی پیدا نمیشه واقعا؟ کسی که یکم فقط یکم فاکی نباشه چرا خدایی تهمتن هست ولی دوره ...... یه مشت حال بهم زن دارم خسته میشم از دانشگاه رفتن پووووووف دلم میخواد دیگه نرم چقدر همه چی مزخرف داره میگذره خیلی سعی میکنم بهش توجه نکنم ولی نمیشه شاید این امتحانو خدایی خیلیم بد نداده باشم نمیدونم واقعا ولی وجود خیلیا اذیتم میکنه ای کاش به جای این همه فاک و پوووف یکم خالی میشدم با حرف زدن اینجا ولی همه چی به طرز عجیبی داره گند میگذره -_-

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 3:50

اگه از گندی که صب زدم و اینکه درباره هیچ درسیم مطمین نیستم خوب داده باشم بگذرم میرسم به امروز که خیلی برام عجیب بود از صبش که دیر پاشدم و کامیون و شتابان دویدم که برسم به اتوبوس ولی به طرز عجیبی با صحنه ای مواجه شدم و در آخر مجبور شدم سوار ماشین بو گندو و افتضاح اون یارو بشم..... تا آخرش که اخرین امتحانو دادمو خواستم خودمو برسونم بهش ..... یه واقعیتی هست و اونم اینه که خداروشکر سعی کردم نبینم از نزدیک طرز کام گرفتنتو ولی به شدت دلم میخواد همون اولین سیگارو از دستت بکشم بندازم رو زمین تا ولی همش خودمو نگه داشتم که جلویه سه تا آدم تقریبا غریبه کاری نکنم که بهم چیزی بگن ای کاش وقتی گفتی بکشم میگفتن نه..... دارم روانی میشم از این همه ای کاش دارم خفه میشم ...... اونقدر احساس خفگی دارم که نفس کشیدن سخت شده...... چرا اینقدر حجم حاله بدتو میفهمم و واقعا کسی نمیفهمتشون؟چرا باید اونقدر بد کام بگیری؟چرا چرا........ دلم میخواد خیلی خوشحال باشی دلم میخواد توام چس دود کنی یا حداقل تا عمق وجودت ندی پایین اون دوده لنتی رو دلم میخواد فردا که بشه حالت خوب باشه اونقدر خوب که ...... فاک....... برگشتن ح

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 3:50

یکی نیس به من بگه خب دختر عاقل مگه مجبوری وقتی میدونی با مامانت حرف بزنی گند میخوره تو حالت باهاش حرف بزنی...... حرف نزن اقا جان حرف نزن دیگه حرف نمیزنم غلط کردم......

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 3:50

خیلی آروم یا خیلی نا آروم فرقی نداره وقتی زندگیت با یه چیزایی که نباید خوشی بیاد توش.....فکر کردن خوبها نه اینکه بخوام بگم بده ولی خب بی فایدس مثه تمام کارایی که فایده ندارن هی یه روز میگم چند وقت دوری یه روز میگم نهههههه دوری که نشد کار باید یه فکر خوب کرد ولی اخرش به جایی نمیرسم ..... اولش که با راحیل دوس شدم فک میکردم چقدر شبیه خودمه خانوادش دیده شناختن سرو وضعشم معلومه که مثه بچهای ستوده خیلی گیر نیس میشه باهاش بود.... نمیدونم به یه ماه رسید یا نه که گفت گلی و عارفه!منم بهش گفتم که نه! اونم گفت باشه ! ولی چی شد که الان به جایی رسیدم که حس میکنم جای من نیس بین اونا یا یه احتمال قوی ترش اینه که من از لحاظ روانی عادت دارم تو ذهنم ببافم..... چقدر نباید به کسی دل ببینم به کسی امید داشته باشم واقعا چقدر گاهی حواسم پرت میشه ...... راحیل یا هر کسه دیگه ای با وجود خوبیا بدی هم دارن بدی که نه اخلاقیاتی که باعث میشه من ازش منجزر شم و حالا این منم که در عین خنسردی باید از کنارش بگذرم......+قلبم به تپش افتاد وقتی سوار اون پژو ۲۰۶ نوک مدادی دیدمش و بدترش این بود که فقط شبیهش بود ......

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: پنجشنبه 30 دی 1395 ساعت: 3:50

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: شنبه 4 دی 1395 ساعت: 12:26

خدایا چرا آخه امروز باید اینقدر تحقیر شم بسه به جان خودم

دیگه داره اشکم درمیاد بسه خواهشا با چه زبونی بگم بسه بدترش نکن خدا جون

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: شنبه 4 دی 1395 ساعت: 12:26

باید یادم بمونه هیچ آدمی اونی نیست که فکرشو میکنم خب آره امروز توی راه چرتو پرت گفتن و از این حرفاش خیلی خوش گذشت ولی تازگیا شدم مثه یه آدمی که انگار نمیتونه شاد باشه -_- شاید باید کلی خوبی میگفتم از خانوادم ولی خب مگه اینا واقعیتای زندگیم نیستن اینایی که دعوا ها از هر چند روز یه بار رسیده به هر چند ساعت یه بار گاهیم هر چند دقیقه یه بار هنوز به هر چند ثانیه یه بار نرسیده درهرصورت واقیعت های زندگیمه دیگه نمیدونم باید عذاب وجدان بگیرتم یا نه کاش وقتی میگفت بگم میگفتم بیخیال پوووووووووووفخوبه باز چیز خاصی نگفتم چیز مهمیم نیس فقط دلم دوست قدیمی میخواد یه دوستی که یکم باهاش بحرفم-_-

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: شنبه 4 دی 1395 ساعت: 12:25

آخ آخ آخ اگه بدونی چقدر همه چی خوبه نمیدونی که همه چی اروم و عالی و خوبه وای که چقدر بده که تو ذهنم همش این باشه که توام که بمیری برای همه نا مهم میشی .... 

ولی خب به شکل فلسفیشو که نگا میکنم میگم به قول پرمیندس هست هست و نا هست نیست 

به نظرم این جمله آخرشه من بمیرمم ناهست نمیشم وووی چه جذابه ذوق میکنم هر وقت به این جمله فک میکنم یه نتیجه کلی اینه که تو زندگی اینطوری نیس که یه چیزی نباشه چون ناهست نیست:))

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: شنبه 4 دی 1395 ساعت: 12:25

اصن از همون اولشم میدونستم هیچی نیس یه حسه نابی بهم میگفت این شماره ای که یهو با یه بار گفتن حفظ شدی و زدی تو گوشیت بدبختت میکنه !باید مثه اون پسر اوا خواهریه میگفتم نه هانی فعلا وللش-_-یا یه چیز دیگه که وجود داره اینه که نمیفهمم چرا باید یکی به زور برام رژگونه بزنه و بگه وااااای چه ماه شدی در حالی که هیچ عنی نشدم و یا اینکه نمیفهمم چرا باید اینقدر تو فکرم این باشه که بچه نباشم بعد یه آدم که ده برابر من سنشه فقط کافیه بهش بگم اینطوری نیس اونطوریه تا بهم بگه توام مثه اون زنیکه ای!راستی الان مگه فرقیم دارن با دوتا ادم مطلقه ! دچار افسردگیم خدا بخیر کنه

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: شنبه 4 دی 1395 ساعت: 12:25

امروز دومین باری بود که میدیدم اینطوری با یکی پشت تلفن حرف میزنه 

آروم

مهربون

تا من اومدن هل شد....

هی گفتم منا بوده طبق معمول با مامان قهره پرسیدم منا بود میگفتی حالا خوب میشیو اینا باز یه جوری شد گفت نه یکی از دوستا بود ! صدای تلفن بلند بود شنیدم صدای یه زنه ولی ای کاش صدای یه مرد باشه 

برچسب: کاش های زندگی,ای کاش های زندگی, نویسنده: نیکی شمس تاريخ: شنبه 4 دی 1395 ساعت: 12:25

گاهی میدونی هییییچ حقی نداریا ولی به خودت حق میدی مثه الان که شاید تو بگی اصن به تو چه ولی من دلم مثه سیر وسرکه میجوشه که نکنه به مواد برسه .....به این کاری ندارم که تو چی میگی با خودت  صد بار تاحالا اومدم تایپ کنم که سیگارم ارومت نمیکنه خودت میدونی سیگارم سرپات نمیکنه خودت میدونی احتیاج به یکی از همون نشونهایی داری که توی کتاب کیمیاگر دربارش حرف میزد همونایی که بهت گفت خدا هست احتیاج داری خدا از اون نشونها بهت نشون بده تا سرپا بشی ولی پاک کردم . اومدم باز تایپ کنم بیا قول بده اگه دیدی سیگار کارساز نیست و خواستی بری سمت چیز دیگه بهم بگو بگو بزار جلوتو بگیرم هرطور شده بعد گفتم خب میگه به تو چه تو کی هستی که اصن بگم اصن بگه باشه هم فک کردی وقتی هرجور شده دنبال یه چیزیه که اروم شه و رو به اینا آورده میاد به تو بگه که جلوشو بگیری و فحش دادم به خودم به این وضع بعد بغض کردم ناراحت شدم حس کردم ناتوانم حس کردم پس من چیم چرا هیچ کار نمیتونم بکنم باز فحش دادم باز ناراحت تر شدم دوستی که واسه دوستش نتونه کاری کنه به در هیچی نمیخوره مثه من تو روحم که اینقدر به درد نخورم:(((((

برچسب: نگرانی,نگرانی و اضطراب,نگرانی های بی مورد, نویسنده: نیکی شمس تاريخ: شنبه 4 دی 1395 ساعت: 12:25

میگفت ریه اش از کار افتاده بود

با تعجب پرسیدم چراااااا

گفت خیلی سیگار میکشید

خب اخه تو بگو نه تو بگو من باید چیکار کنمالان 

لعنت به سیگار-_-

برچسب: نویسنده: نیکی شمس تاريخ: شنبه 4 دی 1395 ساعت: 12:25

صفحه بندی